از هیچ زاده شد… انگار که هم خالق بود و هم مخلوق…!
او به ایجازِ خودش اطمینان داشت. خود را معجزه‌ای خودساخته می‌دانست برای آنکه ایمان به هر چیز را به چالش بکشد. او زندگی بود، مرگ بود، هستی و نیستی بود، پیامبری وعده داده شده بود، پیشوا بود، شیطان و فرشته بود، خیر و شر بود… و برای تمامِ این بودن‌ها خودش را از تبارِ سایه‌ها می‌خواند… او شاهزاده‌ی سایه‌ها بود!
در بیابانی بی‌انتها، بر روی یک خطِ ساحلی، آنجا که بیابان و دریا بر هم بوسه می‌زدند، مرَدی میان‌سال با قدّی نسبتاً بلند، چشمانی درشت و سیاه، همرنگِ موهای مرتّب و کنار زده‌اش، صورتی تراشیده با تن‌پوشی یکسره، بلند و سپید ایستاده بود و با چشمانِ بسته، در حالی که نورِ مهتابی از ریسمانِ بی‌نهایت چهره‌اش را روشن و درخشان کرده بود، به صدای امواجِ بی‌جانِ دریا گوش فرا می‌داد.
تا جایی که به یاد داشت روزها، سال‌ها و شاید هم تمامِ عمرش را در همین‌جا و در همین حالت گذرانده بود؛ از روزی که تصمیم گرفته بود به وجود بیاید و ورقِ بازیِ حیاتِ دو دنیا را با تأثیر بر هم‌سازی‌اش برگرداند.